مثل هیچکس

انديشه های يک مسافر
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳
 

همیشه، رفتن پس از لحظه ای که فکر می کنی دورِ حبست می کنه
انگار یه حالت خفگی آنی بهت دست میده و مثل کسی که چیزی خورده باشه تو سرش دور سرت یه گنگیشکه تپل بامزه که خبر نامعلومی تو
چشمای درشتش برق میزنه پر میزنه و پر میزنه
یه لحظه حواستو جمع می کنی و میگی اینا که چیزی نیست همه همینن ،همه هر روز یه جوری مشکل دارن
اگه اسمشو بخوای بذاری مشکل وگرنه خیلی ریلکس می تونی بگی وقایع جالب زندگی
یه روز میری مدرسه و پاچهء باباتو ول نمی کنی از ترس جداشدنش و بعدشم اینقدر تو اون مدرسه خوش میگذره که نمی خوای بیای خونه و
زیر حلقه بسکتش می خوای شبام بخوابی
یه روزم دانشگاهت تموم میشه و سربازی هر کاری می کنی و بهر در میزنی تو پرانتز برای
 کنجکاوا(خودتو لاغر میکنی،به بابات میگی زودتر 60 سالت بشه دیگه،چشماتو ضعیف میکنی و آب هویجم به هیچ وجه نمی خوری،کف پاتو سوهان میکشی و ای بابا نگو که منم حساس) معاف نمیشی
یه روزم هی دغدغه کار و ازدواج و چک و آیندتو داری آخرشم مثل عموی خدابیامرزم اینهمه جون می کنی بخاطر بچه هات بعدش وقتی تو بیمارستان هم بستری میشی و با اینکه خودش دکتر بود اتاق خصوصی هم
براش نمیگیرن و از بابای طفلک من سراغ اموال نامعلومشم میگیرن و هنوز فوت آخرو نکرده جلسه ارثیه و از این صوبتا دیگه!
نکته اخلاقی (2تا زن نکیرین چون به علت بچه های بیشتر و هبوفکنی و این مزعملات امکان درگیری قبل از مرگ و بعدش برای خانواده بیشتر میشه)   ....به این دنیا
حالا منو باش که یکساعت دیگه میخوام برمو هیچ کاری نکردمو این حسها بهم دست داده و این گنگیشکم که ول نمی کنه اونوقت بعد از اینهمه وقت که ننوشتم نمی تونم به خودم بقبولونم که بابا تو خیلی خوشبختی
همینم که داری از سرت زیاد پس چه مرگت برو دنبال کارو زندگیتو افکار بقیه و زندگیشونو به خودشون بسپار که همینجور به اندازه خودش هر کسی مشغله داره که
دیگه با بلاگت گنجیشکی نشه و امشبم آروم بِلالا
تا دفعه بعد شب خوش

..............................................................................................................

آپديتِ بين راهي ...

امروز يه روزيه مثل يه روزي در سال قبل که اينجا نبودم و بالاي اون دوردورا با پرنده اي از يه آبشار پير اتفاقي چون مسيرمونو گم کرده بوديم پائين مي اومديم که وسط راه روي يه تخته سنگ مهربون يه حسي به من گفت اينجا رو بنام خودت کن آخه من که چيزي ندارم ولي اونجا رو اينجوري که براي هميشه تو ذهنم به عنوان بهترين لحظهء زندگيم ثبت کردم که اونم آغوششو به من سپرد تا همه پرنده هاي اون دور و بر از حسودي بترکن و هيچوقت يادشون نره که اگه اينجوري مد شده که همه چي بايد رو کاغذ بياد تا ششدنگت بشه هميشه در بازي هست تا نخوايم بخاطر صداهاي دوروبرمون از پنجره  شانسمونو امتحان کنيم ....................................................

ولي خب زندگي بازي تلخي که اگه باهاش ، بازي نکني  ، بازنده اي