مثل هیچکس

خوابیدی رو بال موجها کاش میشد بودم کنارت
نویسنده : - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥
 

دنبالت دارم میگردم  اما نیست از تو نشونی
روزگار مارو جدا کرد  یه غروب توی جوونی
دل من هواتو کرده کاش میشد تو رو ببینم
کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

اما من واسهء تو میمردم
خدا بهتر از همه ما اینو میدونه


پس خداحافظ تا لحظه دیدار

 

 
 
پاییز تلخ
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
 

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

یه روزی کسی کنارم نجوائی کرد : تا آب یخ نشه معنای اونرو نمی فهمه با اینکه هردو یکی هستند
من هیچوقت واقعاً نفهمیدم یعنی چی ؟ چون همیشه فکر میکردم با هر کسی هستم عاشقمو باید با لحظه هام خوش باشم ...... گذشت و گذشت تا وقتی روزی پرنده ای گفت بهم که عشق یعنی نرسیدن ، اینجوری همیشه در دل و ذهنت خواهند ماند ولی اگه بدست بیاری بعد از مدتی همرنگ بقیه جیزا میشه !
با اینکه همه چی دیگه تو زندگیمون بوی پول و دود و زشتی گرفته ولی ته قلب  هممون یه حسی هست که همیشه عاشق نگهمون میدار ه ...
منکه قدرت جنگیدن با خدا رو نداشتم و خودمو همیشه با غرغرهای گنده و کوچولوم سعی میکنم زنده نگه دارم ولی بالاخره اونروزی که همیشه میگفتم رسید و مجبور شدم یه آئینه قدی بزرگ ، خیلی بزرگ تو اتاقم بذارم و هر روز و شب بجای اینکه به نامردمیها فکر کنم این شعر و ببینم تو چشمام که :

 تا چند میگوئی سخن از عیب و درد دیگران خویش را اول مداوا کن  کمال اینست و بس





کاش این دل صبورم می تونست به غم زمونه بخنده