مثل هیچکس

مرا ديگر به حال خود بگذار ..که از زندگي تو را نفهميدم و نه از تو زندگي را
نویسنده : - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢
 
سلام..
خوبي ..
حالت که خوب عشق من؟
با توام ...شايد تو...مي دونم که مي فهمي منو هنوز.. با اينکه خيلي نامفهومتر از قبل شدم

باور کنين نمی دونم ديگه بنويسم يا نه ..فکر کنم يا نه..بخندم يا گريه کنم...وقتی سرم وحشتناک درد می گيره يعنی همه چيز تو اون مغز پوکم قاطی ميشه ديگه نمی فهمم هستم يا نه ..خوابم يا بيدار...ولی باز هر دفعه به خودم قول ميدم...... باز يه دفعه می بينم تو اون حال و هوای قبلم و انگار نه انگار... و هنوز من همونم که شدم ...و نيستم همان که بايد بود......راستش از اينکه فکر کنم يا نامه نگاری کنم چرا وبلاگمو ثبت نمی کنند هم دیگه خسته شدم يعنی ديگه مهم نيست...همينکه فقط می تونم وقتی دارم می ميرم چند کلمه ای بنويسمو مثل کسايی که موقع رفتن با اسم اون آروم ميشند خودمو رو سر اين به اصطلاح وبلاگ خالی کنم همين بسه ..همين بسه...

يک روزي يکجايي مي رسه که آدم مي خواد بره تا آخر...مهم نيست ديگه براش کجا و چطور فقط مي خواد بره ..شايد اونروز براي من رسيده... هيچي مهم نيست.. حتي با تو بودن.. که درد مشترک تمام کساني است که به دنبال معني عشق مي گردند..
ولي من که از من بيزارم از تو هم گذشتم..مي گذرم... فقط براي تو نه... ايندفعه ديگر براي خودم ..براي يکي شدن... نه با هم بودن.. که کمال آسايش است..
آره..دوستان شنواي اين هيچکس..روزي که مي خواست..اما من نمي دانستم رسيد ..
اونروزي که فکر نمي کردم نتونم از پسش بر بيام رسيد
شايد براي شما نيز روزي تقدير شده .....که تنها چيزي است که بدون زحمت بدست مي آوريم
الهي کيفرم را مي پذيرم
مرا ديگر به حال خود بگذار ..که از زندگي تو را نفهميدم و نه از تو زندگي را