مثل هیچکس

حکم سحرگاه تويی
نویسنده : - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٢
 

خدايا تو شاهدي در اين لحظه که من جز تو همدمي ندارم ،مثل يک دوست
کسي که مي فهمه صداي درونم رو
کسي که وقتي تو چشمهاش نگاه مي کنم ،احتياج به گفتن دوست داشتن نيز نيست
من به حرفم،به قولي که روزي دادم،هنوز وفادارم
و حتي امشب در زير اين بارون که اشک من هم در اون جاريست ،نرفتم
دلم رو نسپردم به کسي
امشب تو ،فقط تو همدم مني،کنارمي
بگو بيشتر بباره
که امشبِ من، از يلداي تو نيز طولاني تر است




خیلی چیزها رو ما شنیدیم و دیدیم ولی تا آن لحظه نرسیده ،ندیدیم اون واقاً چی بوده


من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم ،کشتم
من بهار عشق را دیدم ،ولی باور نکردم ،یک کلام در جزوه هایم، هیچ ننوشتم
من ز مقصدها ، پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت