مثل هیچکس

دفتر زندانی خاطرات من
نویسنده : - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٢
 

۲ روز تاخير بخاطر تولد خواهرم!

آخه اونم وبلاگمو می خونه گفتم حداقل منکه کادوی درست حسابی ندادم حداقل اينجا به يک دردی بخوره بعد از اينهمه وقت 

باور کنين اين آپديت کردن از اتو کشيدن پيراهنم سخت تر شده  تازه تا چشم هم ميذاری ميبينی وقتش داره تموم ميشه ديگه بعضی از دوستان که چند بار سر ميزنن بايد ببخشن که اينجوری شدم

جمعه با دوستام رفته بودم همايش تکنولوژی فکر که در خانه معلم و توسط دکتر آزمنديان برگزار شده بود....{ دوستم که ديده بود من اين چند وقته حال و روزه درست حسابی ندارم با خودش گفته بود که منم ببره شايد به قول دکترتحولی در من ايجاد بشه}

البته اينجور که اين آقای دکتر می گفت و مثال ميزد خيليها در زندگيشون همين حرفها

و کتابش و البته از همه مهمتر ۵ جلسه اصلی اون روشون تاثير گذاشته و برای منم راستشو بخواين بد نبود ولی بيشتر شبيه سريالهای تکراری تلويزيون بود و ايشون

نقش شومن رو اجرا می کرد ولی بهر حال دستش درد نکنه چون به قول مکررش ۱

ميليونو دويست هزار تومان فقط پول آگهی تو همشهری را داده بوده

حالا خوبه من اينهمه چيز گفتم ولی پيش خودمون باشه هم کتابش و هم نوارش رو خريدم 

از همه اينها که بگذريم چند روزه زبونم يه جوش بدخيم نمی دونم چيه زده که دوبرابر

شده و اينقدر می سوزه که اولش فکر می کردم گلومه

از اينهم بدتر شده..  تازه مال من از پهنا رشد کردهبه حق چيزهای نديده