مثل هیچکس

گل فراموشم نکن رو هيچ وقت يادت نره
نویسنده : - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢
 


چقدر سعی می کنی برای چیزی که دوست داری تلاش کنی؟
چقدر حاضری وقت براش بذاری!ها
چقدر فکرتو مشغول می کنه با اینکه خیلی سرت شلوغه و آیندهء مبهمی داری؟
چقدر حاضری از خودتو چیزهائی که سر راهت قرار می گیره بگذری بخاطرش؟
آیا فکر می کنی کاری که دوستات کردن و شاید بعضی موقعها هم ناراضی به نظر میومدند اشتباه بود؟
میون اینهمه راستو دروغ!کدومو باور می کنی؟
تردید داری یا پچ پچ آدمکها نمی گذارن بشنوی؟
می خوای تو یه چادر تو یه جای سبز و دور غروبو تا صبح فکر کنی؟
یا رو یه نشیمنگاه چوبی سرتو بذاری رو زانو وبااینحال چیز دیگه ای جز توقف عقربه نخوای؟
نمی دونم جوابت چیه ولی هر چیزی که هست   
 هیچ چیز بیهوده سر راه آدم قرار نمی گیره
مطمئن باش
مشکل ما اینکه همیشه وقتی چیزی رو که می خواستیمو بدست آوردیم با اینحال بازم فکر می کنیم که
چیز دیگه ای هم هست و این آخر قصه نیست
نمی دونم چند وقت طول کشید
ولی خوشحالم که قصه من به سر رسید
همیشه وقتی فکر میکردم کلاغه به خونش رسیده و نمیشد و دوباره صبح دیگه ای شروع میشد
می فهمیدم هنوز خیلی مونده و من حتماً اشتباه کرده بودم و تقدیر چیز دیگه ای بوده
ولی وقتی حالا وقتی که خود تقدیر اومده و با هم یکی شدین حداقل می دونم دیگه این دلمِ که به خونش باید می رسید
آره ما همون کلاغ قصه هائیم که باید روزی به خونه دلمون می رسیدیم و حیف که تاحالا قصه مادربزرگ بود فقط
خوشحالم
با اینکه تو سفره ام پنیری نیست اما با پایان این سفر سیرم از اینهمه زیبائی
ممنون عزیزم که خودمو به خودم رسوندی
ای بزرگ موندنی سپاس که هر چه هستو نیست از توست در این شب وسوسه
 هر کسی خداش براش در چیزی ظهور میکنه که خیلی دوسش داره
دیگه اشتباه نکن ای خود من
روزی اگر خواستی ترکم کنی بدون اگه بری خدای من را نیز ازم گرفتی
پس هیچوقت اینکارو نکن آخه می دونی که خيلی دل نازکم