مثل هیچکس

 
نویسنده : - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
 

يک روز کليد تو هم بعد از چند لحظه مات شدن، حتی با ترديد و عشق، حتی با اشک و دعا نيز زده ميشه و بعد از چند لحظه........turn off

آره پروردگارا کليد ما نيز روزی نه چندان دور توسطت خاموش ميشه و شايد، شايد که نه حتما در پشت اين قاب تخت زندگی ای ادامه خواهد داشت که جزء خاطرات عشق چيزی بخوبی نمی مونه.

وای خدايا اگر تا اونروز من عاشق نشم چطور اين حسرت بزرگ رو با خود به کنارت بيارم، نه، من نمی تونم در خم و پيچ تلخ اينروزها نيز مانند گله ای که بدون رمه پيش ميره زمزمه وسوسه ها شم و فقط از چند قطره زندگی بخواهم که مرا رو به پايان نبره، آره وقتشه که گردنبند الله خودم رو به گردن بياويزم، گردنبندی که سالها به شکل دندان گراز و پنجه عقاب و تزئينی چوبی و زيبا در نظر داشتم هم راهی بود...در اين وقت که به اين نقره عشق می رسيد که هميشه به ياد داشته باش:

به قولت وفادار باش