مثل هیچکس

برای او نوشتم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٢
 

چجوري ميشه از چيزي که يادت مياد بگذري
چيزيو که مي خواي بدست آوردي و واقعاً هم دوسش داري
ولي يه حسيه....يه حسي که چون هميشه ياد اونروزها و درخت توت و پنجره بالايي و حوض همسايه که بيشتر وقتها دو تا ماهي ناز توش بودن مي افتي اونوقت ياد حرفي مي اندازتت که يه روز تو يه جاي سبز و قشنگ به دوستات گفتي که وقتي به چيزي که دوست داري رسيدي نبايد چيزهايي رو که برات ارزش دارند رو فراموش کني...............حداقل تا حدي که اجازه ميده يادت نره کي بوديو چه کسايي برات زحمت کشيدن و دوست داشتنت........
راستش از همه لحاظ ،از همه نظر ،از هر موقعيتي که فکر کردمو احساسم بعد از اينهمه راه ميگه ،خدا مي دونه که اينک ،آره ،تا هميشه ،توئي بهانهء من.............. شايد من خيلي فراموشکار باشم ولي هيچوقت چيزي رو که با قلبم صحبت کرده حتي ريزترينشو فراموش نمي کنم و نکردم..............................................

خوب گوش بده
نمي خوام الان،هيچوقت، حتي روزي با نگاهي دوباره، قضاوت نادرستي بکني....
مي خوام حرف دلمو بدوني ، بفهمي،مي دونم که شايد زياد اين چيزها برات مهم نباشه ولي براي من خيلي مهمه که حتي کار نکرده ام عذابم نده........
آخه من هميشه خودمو جاي تو ميذارم
نمي خوام خودمو با دوست داشتن همه موجوداتو اين چيزها ارضاء کنم ولي خدا مي دونه کسي جز ياد عزيزت ، همسفرم نيست
اي وفادار نازنين يار
ياد حرفاي دوستم که مي افتم که اين قشر وااااااي يادم رفت ،نمي دونم چي چي(سي)
ارزش وفاداريو اينها رو ندارنو ..........اون يکي ديگه که آدم خوب گير نمياد وگرنه من ديم ديم دارا ..........اون يکي ديگه از اون طرف ديگه که همه اينجورينو اونجوري.... ميبينم که کارهاي خدا بي حکمت نبوده که همش مي گفتم چرا اينجوري  ميشه! چرا اين نشد! اون چي شد که اينجوري شد! حالا ميفهمم که اون يه ذره شبنم روي خار ارزششو داشت تا امروز که به قلبم رسيدم ‌.. يه قلب پاک...............................
به اميد روزي که ببينمت .................ممنونم

راستي از وقتي که تاريخ رو برداشتم ديگه کسي جز تو نميگه که چرا نمي نويسي
خيلي خوب شد، ديگه هر وقت حرفي واقعاً دارم مي نويسم و از روزنامه واري در اومد
اونم که، در تاريخي که در فکر شما بودم، واقعا هينطوره ....قبلا هر موقع مي نوشتم
ميومدي تو فکرم ، بعدش هر موقع ميومدي تو فکرم مي نوشتم و الان چند وقته که ديگه هميشه تو فکرمي  و زياد نمي نويسم
شايد بقولت ديگه پير شدم


 روزت مبارک ای عشق