مثل هیچکس

حتی می توان بهتر بود
نویسنده : - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۳
 

روزها و شبهای دريا ، نگاهی که هميشگی است ٬ مرغهای دريائی هميشه بيدار ٬حتی زير باران ٬ و چشمان سگانی که هميشه هستند ٬ فقط چند قدم تا دريا فاصله نيست اما فقط مه صبحگاهی و غرش اوست که نصيبم می شود؛ حتی غرق شدن نيز دور است؛ خدا می داند پشت اين نگاههائی که هميشه ميبينم به من نمی رسد پايان چه آرزوئی نهفته است.

گلوئی که مرا تنها نمی گذارد و دلی که هميشه بدنبال توست حتی پشت لحظه ای خستگی … نمازهای روزانه و شبانه نيز مرا خسته نمی کند ٬ ديگر از صبحهای شبانه و خاموشيهای نابگاه خسته نمی شوم٬ از حرفهای نابجا و نگاههای بی وفا ٬ ديگر روزگار به آخر نزديکترشده و من هنوز باور خويش را به ادراک نرسانده ام ٬ اما ديگر نه ترسی هست نه دير شدنی و نه دلتنگی ای

در يکی از لحظه های تنگم به درک باور خويش رسيدم Ψ آری : ديگر دوران کودکی گذشت و هر روز پشت چهرهء جوانيم خطهای پيری و زيبائی را ميبينم که زيبائی آن در کنارت بودن است برای هميشه که رويای خويش و سالهای دور را در موجهای سپيد آبشاری که ردپای ما را برای هميشه در لبهای کبود خود و چشمان عاشق من ثبت کرد هر روز ميبينم که ابتدا و انتهای اين رود بزرگ همه اش يکی است که من برای هميشه زنده خواهم ماند

برای تو