مثل هیچکس

پاییز تلخ
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
 

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

یه روزی کسی کنارم نجوائی کرد : تا آب یخ نشه معنای اونرو نمی فهمه با اینکه هردو یکی هستند
من هیچوقت واقعاً نفهمیدم یعنی چی ؟ چون همیشه فکر میکردم با هر کسی هستم عاشقمو باید با لحظه هام خوش باشم ...... گذشت و گذشت تا وقتی روزی پرنده ای گفت بهم که عشق یعنی نرسیدن ، اینجوری همیشه در دل و ذهنت خواهند ماند ولی اگه بدست بیاری بعد از مدتی همرنگ بقیه جیزا میشه !
با اینکه همه چی دیگه تو زندگیمون بوی پول و دود و زشتی گرفته ولی ته قلب  هممون یه حسی هست که همیشه عاشق نگهمون میدار ه ...
منکه قدرت جنگیدن با خدا رو نداشتم و خودمو همیشه با غرغرهای گنده و کوچولوم سعی میکنم زنده نگه دارم ولی بالاخره اونروزی که همیشه میگفتم رسید و مجبور شدم یه آئینه قدی بزرگ ، خیلی بزرگ تو اتاقم بذارم و هر روز و شب بجای اینکه به نامردمیها فکر کنم این شعر و ببینم تو چشمام که :

 تا چند میگوئی سخن از عیب و درد دیگران خویش را اول مداوا کن  کمال اینست و بس





کاش این دل صبورم می تونست به غم زمونه بخنده